سورنای نازمسورنای نازم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه سن داره

بهترین هدیه دنیا

2ماهگی

سورناجونم دوماهه شدی عزیزم... روز به روز داری شیرینو شیرین تر میشی...عاشق خنده هاتم مامانی... تازه داری میخندی ...هرچند خیلی کم...ولی منو بابایی بال درمیاریم...دیگه این روزا به سختی روزای اول نیست...خدارو شکر خیلی آسونتر شده یا شایدم من عادت کردم...به هر حال خیلی زندگیمونو شیرین کردی گل پسرم..الان مث فرشته ها رو دستم خوابیدی و منم دلم نمیاد بذارمت و دارم یک دستی تایپ میکنم...خیلی دوستت دارم عزیزم اینم عکس دوماهگیته...روز قبلش واکسنتو زدیم..یه کوچولو گریه کردی و یه کوچولو هم تب...خداروشکر اذیت نشدی..منکه از قبلش خیلی نگران بودم...فکر نمیکردم اینقد آروم باشی گلم...اینجاخونه مامان جون,بابایی تازه از راه اومده وشمارو بعد چندروز دید و شروع...
30 بهمن 1392

اولین شب یلدا

سورناجونم اولین شب یلدا شما فقط  6 روز داشتی ..خیلی کوچکولو بودی... اونشب ما برای اولین بار سنت شکنی کردیم..ازونجاییکه همه شب یلدا میرن خونه بزرگترا...اونشب به مناسبت ورود شما و اینکه مامان نمیتونست بخاطر بخیه هاش سوار ماشین بشه و بریم سبزوار...همه اومدن خونه ما و اونشبو دور هم بودیم..خیلی خوش گذشت..مخصوصا آخر شبش که همه خابیدن...منو خاله ها دایی ها و زندایی جون،عمه و بابایی همه رو تخت نشسته بودیم و هی میگفتیم و میخندیدیم.... طفلکی منه بیچاره  که بخاطر بخیه هام نمیتونستم بخندم...هی به بخیه هام میچسبیدم بزور میخندیم اینم عکس شماست که بابایی گرفته،از همون اول هی با پاهات ضربه محکم میزدی...الان با پات اون ظرف باقالیا رو شوت کردی خخ...
6 بهمن 1392

پسرم به دنیا اومد

    تولــــــــــــدت مبـــــــــــــــــارک عزیزدلـــــــــم سورنای نازم 24 آذر 1392 ، مصادف با 15 دسامبر 2013 و 12 صفر 1435 ساعت 10/30 صبح یکشنبه زمینی شد         ...
4 بهمن 1392

لباسای پسر گلم

اینا لباساییکه مامان جون وباباجون برات خریدن عزیز دلم...دست گلشون درد نکنه... البته عکس همشونو نذاشتم تا زیاد شلوغ نشه اینجا اون لباسه رو هم که جلیقه سبز داره رو هم خاله جونی بران خریده..دستش درد نکنه خیلی خوشگله این لباسه که عکس گوسفند داره رو مامان بزرگ از گرگان برات خریده عزیزم...دستشون درد نکنه اون سویشرت که عکس هیولا داره رو من خریدم که هی مامان جون گف آخه این چیه برای بچه خریدی دیگه خرید نکن واسش منم دیگه هیچی نخریدم برات ...
22 آذر 1392

انتظار...

دیگه چیزی نمونده تا ببینیمت پسر گلم....این عکسو هم گذاشتم ببینی مامانی چقد انتظار کشیده لحظه لحظه برای دیدنت...همش میام میبینم چند درصدش مونده...دیگه داره به آخرش میرسه هوراااااااااا ...
16 آذر 1392

شمارش معکوس برای تولد سورنا، جیگر بابا.

سلام پسر قند عسلم . سورنای گلم. دیگه تقریبا همه چیمون آمادس تا تو بیای پیشمون. این چند روزه با مامانی و مامان بزرگ اتاقتو مرتب کردیم. هی دکورشو عوض کردیم. تا بالاخره همه چی با هم جور شد. تاج تختتم گرفتمو تقریبا همه چی آمادس. تازه یک دوربینم گرفتم که پست کردن برام ولی هنوز به دستم نرسیده. می خوام از اول تولد تو همه عکساتو عالی بندازم تا وقتی بزرگ شدی کلی عکس و فیلم یادگاری با کیفیت عالی داشته باشی . ما که زیاد عکس از بچگیامون نداشتیم. من که می دونم تو هم مثل خودم دیجیتالی می شی . اسمو عروسکا و پروانه هاتم چسبوندیم.  خلاصه همه چی ردیفه و از امروز 14 آذر شروع کردیم به شمارش معکوس برای تولد تو. از امروز فقط 10 روز دیگه مونده. این چند رو...
14 آذر 1392

هفته 36

سلام قند عسلم... دیگه چیزی نمونده تا ببینمت... روزا مث باد از جلو چشام میگذره...هنوز که هنوزه باورم نشده یه فرشته تودلمه ...خییییییییییلی شیطون شدی پسر گلم...دیگه خندمون میگیره از کارات   دیروز مشهد بودم...رفتم پیش دکتر بهم نوبت عمل داد...گفت 24 م آذر 7 صبح ناشتا بیمارستان باش... خیییلی خوشحالم و استرس گرفتم... فقط قول بده که زودتر نیای مامان جان...بذار همون روز بیای وگرنه همه برنامه هامون بهم میخوره...مجبورم برم یکی از بیمارستانای اینجا که اصلن راضی نیستم  دیگه گفتم این هفته های آخر سبزوار نریم...قرار بود چند روز آخرو خونه مامان بزرگ بمونم...ولی از بس دیروز توراه مشهداذیت شدم که قول دادم فقط وقتی بدنیا اومدی بریم سبزوار ...س...
8 آذر 1392

سونو وزن جیگر طلا

الهی قربون قد وبالات بره مامان....امروز رفتم سونو گرافی عزیزم دوباره روی ماهتو دیدیم.. ماشالا وزنت 2300 بود و برای 34 هفتگی خیلی خوب ومناسب بود..خیلی خوشحال شدم... این دفه به دکتر گفتم میشه صورتشم نشونمون بدین...اونم برد رو صورتت...ای جونم ... کلی ذوق کردیم من وبابایی... بابایی میگه دماغش به تو رفته... میگه من احساس غربت کردم... چرا شکل من نشده پس.... خدارو شکر که صحیح وسالمی پسرم...این برام از همه چی با ارزش تره... ایشالا که همیجوری سالم بیای بغلم تازه امروز رفتیم سرویس کالسکه رو هم برداشتیم...تخت وکمدم قرار بود برسه ولی چون باردندگی بود ،گفتن نفرستادن...ایشالا که فردا اونم میرسه...مامان بزرگم گفته منم فردا میایم تا اتاق...
26 آبان 1392